یه داستان: پدر فراموش شده!!

یه روز پادشاهی مردی رو بخاطر اینکه پول نداشته مالیاتشو بده، زندانی میکنه... زن اون مرد بیچاره در فراق شوهرش مریض میشه... پسر اون مرد هم مجبور میشه درس و مدرسه رو ول کنه تا بتونه خرج خونه رو دربیاره... ولی هرچی پول درمیاورده خرج دوا و درمون مادرش میکنه... خلاصه تموم زندگیشون بهم میریزه...

سالها می گذره تا اینکه یه روز پادشاه اعلام میکنه هرکس هرچی میخواد بیاد بگه،من بهش میدم...

این پسر هم میره... به پادشاه میگه: دو تا چیز میخوام : اول اینکه یه دکتر خوب محیا کنید تا مادرم رو درمون کنه... دوم اینکه به من مقدار خیلی زیادی پول بدید! پادشاه میگه: چیز دیگه ای نمیخوای؟؟؟؟ پسر میگه: نه... پادشاه باز تکرار می کنه : چیزی نمیخوای؟؟؟ پسر دوباره میگه: نه پادشاه،از لطفتون ممنون...!

پسر داشته میرفته ، مشاور پادشاه صداش میکنه و میگه: یه سوال ازت دارم، مشکلات شما از کی شروع شد؟؟؟ پسر که تازه یادش میاد، نگاهی میکنه و میبینه پدرش از تو زندان داره نگاش میکنه و از اینکه پسر فراموشش کرده، ناراحته و داره اشک میریزه...!

ماهم یادمون رفته مشکلاتمون از وقتی شروع شده که پدرمون درزندان غیبت گرفتار شدند...

کاش یکم دعا کنیم حداقل.... امام زمان سرباز میخواد... یار میخواد ... اونم از شیعه هاش... از شیعه های علی (ع) از شیعه های امام حسین (ع).... همیشه تنهاشون گذاشتن شیعه ها.... بیایین ما مث کوفیان نباشیم...

بیاین حداقل دعا کنیم برا فرجش ... اللهم عجل لولیک الفرج!

 

 
 

 




تاريخ : شنبه 01 آذر 1393 | 19:14 | نویسنده : yas_mahdi | ارسال نظر(1)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران